اما مرگ قطعاً زمانی خواهد رسید که انتظار آن را نداریم.
اما مرگ قطعاً زمانی خواهد رسید که انتظار آن را نداریم.
شب زمان باز شدن پنجرههاست – پنجرههای پیچیدگی، پنجرههای دلتنگی.
شب خدا کنترل انسانها را از دست میدهد؛ انسانها تنها میمانند و به دنبال کنترل افکار عمیق ذهن خود میگردند، جایی که حتی وجود خدای برتر در این لحظه به نظر بیقدرت میرسد.
ما در میانهٔ این افکار غرق میشویم؛ شاید روزی بتوانیم از این سایه نجات یابیم.
امشب دوست دارم همه چیز را فراموش کنم. خسته شدم از برده بودن نمیتوانم آزاد شوم بال هایم را گم کردم مرا برده خود کرده اند برده هایی بیزار از زندگی برده هایی ناامید اما دیگر تمام است دارم حرکت میکنم دارم آزاد میشوم درست همان لحظه صندلی زیر پایم تکان میخورد .......
درست در همان لحظه آخرین خط یک کتاب یا آخرین سکانس یک سریال دیگر خبری از چیزی نیست آن ها میروند و گم میشوند مدتی با تو همراه بودند اما الان وقت رفتنشان رسیده کسانی که زمانی اینجا بودند. خوب میشد اگر ما هم وقت رفتن را خودمان مشخص میکردیم تا درست در همان لحظه ....
ما دیر می رسیم دیر عاشق می شویم دیر بدست می آوریم آدمیزاد موجودی دیر هنگام است که کاش زود بمیرد.
باید دفعه بعدی که میبینمش حتما ازش معذرت بخوام چون ممکنه یهویی خسته بشه و بپره پایین
پایان نسل